معرفی وبلاگ
ای غریب سامراء دستم بگیر.....
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 36444
تعداد نوشته ها : 33
تعداد نظرات : 5
دعای فرج

.

.

Rss
طراح قالب

سنگ تراش

روزي، سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد. در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگانان.

مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر مي شدم! در همان لحظه، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم مي كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.

او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آن چنان شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خـُرد مي شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگ تراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!

نتيجه اخلاقيبايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگي مان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را به وجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را به وجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد !

 

يکشنبه 1392/4/9 5:37 بعد از ظهر

دست خدا

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباس هايش كثيف شد. او بلند شد، خودش را پاك كرد و به خانه برگشت. مرد لباس هايش را عوض كرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاك كرد و به خانه برگشت. يك بار ديگر لباس هايش را عوض كرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي كه چراغ در دست داشت برخورد كرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: "من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد"، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راه تان را روشن كنم. مرد اول از او به طور فراوان تشكر  مي كند و هر دو راه شان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين كه به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ به دست در خواست مي كند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي كند.

مرد اول درخواستش را دو بار ديگر تكرار مي كند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي كند كه چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: "من شيطان هستم". مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم كه باعث زمين خوردن شما شدم. وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز كرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نكرد، بلكه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم كه اگر يك بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهكده تان را خواهد بخشيد. بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

پنج شنبه 1392/4/6 4:13 بعد از ظهر

هركه سخن نسنجد ،از جوابش برنجد. سعدي

  

هر كه با بدان نشيند ،اگر طبيعت ايشان را هم نگيرد به طريقت ايشان متهم گردد. سعدي

 

هر كه با بدان نشيند نيكي نبيند. سعدي

 

عالم ناپرهيزكار، كور مشعله دار است. سعدي

 

هر چه نپايد، دل بستگي را نشايد. سعدي

 

هر كه بر زيردستان نبخشايد، به جور زبردستان گرفتار آيد. سعدي

 

ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند. سعدي

 

هر كه خيانت ورزد، پشتش در حساب بلرزد. سعدي

 

خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مكوب. سعدي

 

بي دوست زندگاني چنان ذوقي ندارد. سعدي

 

اگر شب ها همه قدر بودي، شب قدر بي قدر بودي. سعدي

 

هيچكس نزند بر دختر بي ثمر سنگ. سعدي

 

صد چندان كه دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است. سعدي

 

از نفس پرور، هنروري نيايد و بي هنر، سروري را نشايد. سعدي

  

دنيا نيرزد به آنكه پريشان كني دلي. سعدي

 

همه كس را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود به جمال. سعدي

 

مشك آن است كه خود ببويد، نه آنكه عطار بگويد. سعدي

 

دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند. سعدي

 

دل دوستان آزردن،مراد دشمنان برآوردن است. سعدي

 

شيطان با مخلصان برنمي آيد و سلطان با مفلسان. سعدي

  

رأي بي قوت، مكر و فسون است و قوّت بي رأي، جهل و جنون. سعدي

 

قدر عافيت كسي داند، كه به مصيبتي گرفتار آيد. سعدي

 

ملوك از بهر پاس رعيّتند، نه رعيت از بهر طاعت ملوك. سعدي

 

هر كه با داناتر از خود بحث كند تا بداند كه داناست،بدانند كه نادان است. سعدي

 

مال از بهر آسايش عمر است، نه عمر از بهر گرد كردن مال. سعدي

 

خشم بيش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بي دقت، هيبت ببرد. سعدي

 

برادر كه در بند خويش است، نه برادر و نه خويش است. سعدي

 

هر كس را كه زَر در ترازوست ، زور در بازوست. سعدي

 

هر كه در زندگي، نانش نخورند، چون بميرد، نامش نبرند. سعدي

برگ

پنج شنبه 1392/4/6 2:2 صبح

تست روانشناسيبي تقصير

پنج شنبه 1392/4/6 1:55 صبح

 

پروردگار من

روزى امام على عليه السلام به 
فرزندش، امام حسن عليه السلام فرمود:
« پسرم برخيز و سخنرانى كن كه مى‌خواهم سخنت را بشنوم.» 
حسن فرمود:
«پدرجان چگونه سخن بگويم در حالى كه شما را مى‌بينم؟ نه، من حيا مى‌كنم.» 
على عليه السلام افراد داخل خانه را جمع كرد و خود به اتاق ديگرى رفت؛ به نحوى كه صداى حسن را مى شنيد. 
آنگاه امام حسن عليه السلام برخاست و چنين سخنرانى كرد: 
«سپاس مخصوص پروردگارى است كه يگانه است و در اين يگانگى نظير ندارد. او جادوانه است اما نه به دست كسى 
ديگر؛ زمام امور را به دست دارد اما بى‌هيچ‌گونه مشقت، و آفريننده است بى هيچ‌گونه زحمت. وصفش پايان نمى 
پذيرد و معرفتش نهايت ندارد. عزيزى است كه ازلى بوده است. همه دل‌ها از هيبتش لرزان و ترسان، همه خردها از 
عزتش حيران، و همه موجودات در برابر قدرتش خاضع اند. 
بر قلب هيچ انسانى بلنداى جبروت و قدرت او خطور نمى كند و مردم به عمق جلال و عظمتش پى نمى برند. كسى
قادر نيست از بزرگى‌اش پرده برگيرد و دانشمندان را كجا توان آن است كه با خردهايشان به آن دست يابند. آگاه‌ترين 
مردم به او كسى است كه او را محدود به صفتى نكند. او چشم‌ها را مى‌بيند اما چشم‌ها او را نمى‌بينند. او خداوند 
نافذ و آگاه است. 
اما بعد: همانا على عليه السلام درى است كه هر كه از راه او وارد شود مومن و هر كه از راه او خارج شود كافر
است. من اين سخنان را مى گويم در حالى كه براى خود و شما از پروردگار بزرگ آمرزش مى‌طلبم.» 
در اين هنگام امير مؤمنان على عليه السلام از پشت پرده در آمد و پيشانى حسن را بوسيد و اين آيه را تلاوت 
فرمود:
« ذريته بعضها من بعض و الله سميع عليم » 
(ذريه و تبارى كه از يكديگرند و خداوند شنوا و داناست.) 
يا امام حسن مجتبى
يا على

 
شنبه 1392/4/1 8:5 بعد از ظهر

در سالي كه قحطي بيداد كرده بود و مردم همه زانوي غم به بغل گرفته بودند مردي از كوچه اي مي گذشت كه غلامي را ديد كه بسيار شادمان و خوشحال است 
به او گفت چه طور در چنين وضعي ميخندي و شادي مي كني ؟
جواب داد كه من غلام اربابي هستم كه چندين گله و رمه دارد و تا وقتي براي او كار ميكنم در هر حالي روزي مرا ميدهد پس چرا غمگين باشم در حالي كه به او اعتماد دارم ؟

از آنجا كه آن مرد از عرفاي بزرگ ايران بود و چشمها يش را شسته بود و جور ديگرميديد گفت از خودم شرم كردم كه غلام به اربابي با چند گوسفند توكل كرده و غم به دل راه نمي دهد و من خدايي دارم كه مالك تمام دنياست و نگران روزي هستم !!!!!!!!!!!    

 خداي من

شنبه 1392/4/1 8:1 بعد از ظهر
X